آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا، بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا
امیدوارم سرنوشت ما اینطوری رقم نخور
قد تمام عالم دوسش دارم اینو هم خودش میدون هم خدای خودش
نوشته شده توسط 1سرنوشت در شنبه 1387/01/24 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت
شهریار گفته بود که اواخر اسفند می خواد بیاد شیراز
. خیلی خوشحال بودم با اینکه نمی دونستم می تونم ببینمش یا نه ولی واسه آمدنش لحظه
شماری می کردم . اگه اشتباه نکنم روز 25 اسفند بود که واسش آفلاین گذاشتم ببینم
آمده یا نه ؟ که بعد جواب داده بود که آره شیرازه . واقعا از این خبرش خوشحال شدم
ولی یه ناراحتی بد منو آزار می داد آخه شرایط بدی داشتم و نمی دونستم چطور باید
کارامو ردیف کنم تا بتونم ببینمش . گفته بود تا 28 شیراز می مونه .
بالاخره دل به دریا زدم و گفتم هر چه باد آباد من
باید شهریار رو ببینم . واسه همین یه مرخصی رد کردم و به شهریار گفتم که روز 27 یه
جا قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم . ولی داشتم از ترس می مردم. اگه خدایی نکرده یکی
ما رو میدید خیلی بد می شد . شهریار هم شرایط منو می دونست دوست نداشت من اذیت بشم
ولی من نمی تونستم اونو نبینم .
روز 27 از صبح یه حس عجیبی داشتم البته این دلشوره
هم دست از سر من بر نمی داشت . اینقدر واسه آماده شدن دست پاچه شده بودم که اصلا
نمی دونستم وسایلم کجاست . بالاخره از خونه زدم بیرون ولی متاسفانه تاکسی گیرم
نیامد و خیلی دیر تر از قرارمون به شهریار رسیدم .
محل قرار ما پشت یه ساختمان وسط باغ جهان نما بود .
رنگ لباسهای شهریار رو پرسیده بودم . از دور دیدم که یه آقا به یه درخت تکیه داده
و رنگ لباسهاش شبیه لباسهای شهریار . خوشحال شدم آخه فکر می کردم با این همه تاخیر
من شهریار هم خسته شده و رفته . ولی خدا رو شکر اینطوری نبود . از پشت رفتم و
کنارش ایستادم و سلام کردم . اصلا حواسش نبود .
نمی دونید چه حسی داشتم وقتی صورتشو از نزدیک دیدم .
فکر کنید آدم بعد از 6 سال بخواد یه نفر رو که خیلی دوست داره اونم واسه اولین بار
ببینه . یادش بخیر خیلی روز خوبی بود . بهترین روز زندگیم بود . خیلی خوش گذشت .
باورتون نمیشه اینقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که همه حرفام یادم رفته بود . با
همدیگه رفتیم آخر باغ نشستیم . خیلی دوست داشتم دستشو بگیرم ولی خجالت می کشیدم .
ولی بالاخره دست همدیگه رو گرفتیم . دستاش خیلی یخ بود . فکر کردم سردش شده ولی
شهریار گفت که همیشه همینطوره. چند بار دستای همدیگه رو بوسیدیم . وای مثل رویا می
مونه کاش اینقدر زود تموم نشده بود . راستی کمرش هم درد می کرد جایی هم که ما نشسته بودیم
یخ بود همش می ترسیدم که کمرش یخ کنه و درد کمر اذیتش کنه ولی خدا رو شکر انگار درد
کمرش خیلی خوب شده .
احساس خیلی خوبی داشتم وقتی کنارش نشسته بودم .
انگار از همه چیز آزاد شده بودم . تونستم واسه چند لحظه سرم رو بذارم روی شونه هاش
چیزی که همیشه آرزوشو داشتم باور نمی کنید
وقتی سرمو گذاشتم روی شونه هاش قلبم لرزید مثل خواب بود .
راستی یادم رفت بگم شهریار یه کتاب خیلی جالب به من
هدیه داد . از اون روزی که دارمش هر کی کتابو دستم دیده عاشقش شده . حتی سینا که
خیلی اهل مطالعه این جور کتابها نیست . ازم گرفته و داره می خونتش . شهریار خیلی
وقت پیش به من گفته بود این کتاب رو بگیر ولی من نتونسته بودم اون روز توی باغ
کتاب رو به من هدیه داد . خیلی جالب بود شهریار خیلی دوست داشت من این کتاب رو
بخونم آخر هم خودش به من داد .
ساعت خیلی زود می گذشت . من دیگه باید کم کم از شهریار جدا می شدم . با هم حرکت کردیم به
طرف در باغ . به در باغ که نزدیک شدیم یه گوشه ایستادیم . شهریار یه نگاه به من
کرد و گفت بهتره دیگه تو بری . ولی اصلا نمی تونستم ازش جدا بشم . ایستادم و نگاش
کردم . راستی همون موقع ازجیبش یه بسته آدامس بیرون آورد من یه دونشو برداشتم
وایییییییی خیلی تند بود تا ته گلومو سوزوند . اینجا شهریار یه کار جالب کرد که
شاید درست نباشه من اینو بنویسم . بهتره بین خودمون دو تا بمونه . خیلی دوست دارم
م م م م .
بالاخره راضی شدم که از هم جدا شیم . آخه یه کاری هم
داشتم اگه دیر می رفتم نمی تونستم انجامش بدم . تا بیرون باغ با هم رفتیم و اونجا
از هم جدا شدیم . خیلی سخت بود خیلی . دلم نمی خواست این آخرین باری باشه که من
شهریار رو می بینم . داشتم دیوونه می شدم .
دستم بوی دستاشو می داد . مرتب دستمو بو می کردم حال
بدی داشتم نمی دونستم چی کار کنم . کارمو انجام دادم و یه تاکسی گرفتم برم خونه .
سوار تاکسی که شدم راننده یه آهنگ گذاشته بود که نزدیک بود اشکم در بیاره . آهنگ
لالایی همایون بود . یه تیکشو حفظ کرده بودم تا تونستمر پیداش کنم . آهنگ جالبیه
بد نیست یه بار گوش کنید ( " بیا که با اومدنت تموم میشه دردای من .... بیا
که وقتی تو باشی قشنگ میشه دنیای من " ) وای این آهنگ که گوش دادم حسابی دلم
گرفت . صورتش یه لحظه از جلو چشام دور نمی
شد . نمی دونم چطوری رسیدم خونه .
به خودم گفتم باید هر طور شده شهریار رو یه بار دیگه
ببینم . رفتم واسش آف گذاشتم که یه قرار واسه فردا بذاریم . چند بار چک کردم دیدم
انگار شهریار آفلاین ها رو هنوز نخونده بود . بهش زنگ زدم ولی نمی تونستم بلند
صحبت کنم . اون شب مراسم بله برون خواهرم بود و اصلا موقعیت مناسبی واسه حرف زدن
با شهریار پیش نیامد . یه دفعه یادم به موبایل افتاد . گفتم بهترین راه اینه که
واسش اس ام اس بفرستم .
روز 28 بیرون یه کاری داشتم . گفتم بهتره اول کارمو
انجام بدم بعد هم شهریار رو ببینم . وای دیدم باز دارم بد قول میشم . بهش زنگ زدم
و گفتم که دیر تر میام . دیروز خیلی منتظر مونده بود نخواستم امروز هم اذیت بشه
ولی به خدا من اینقدر بد قول نیستم اون دو روزه نمی دونم چرا اینطوری شد .
تو باغ ارم همدیگه رو دیدم . وای خدایا چرا اینقدر
زود تموم شد . هنوز باورم نشده که شهریار رو دیدم . خیلی باحاله . کلی منو خندوند
. برعکس باغ جهان نما که خلوت بود و کلی از با هم بودنمون لذت بردیم باغ ارم خیلی
شلوغ بود . یه دور توی باغ زدیم و بالاخره
یه نیمکت خالی پیدا کردیم و نشستیم . من دیوونه باز حرفام یادم رفت . راستی شهریار
بدجنس نذاشت من یه کاری رو که دوست داشتم انجام بدم ولی این بار که دیدمش به خاطر
این کارش می خوام گازش بگیرم .
روز دوم هم خیلی زود تموم شد . شهریار رفت و منو با
یه دنیا خاطره خوب این دو روز تنها گذاشت . جدا شدن خیلی سخت بود ولی باید اتفاق
می افتاد دیگه . شاید قسمت ما هم اینطوری بوده . ولی اینو هم بدونید منو شهریار با
وجود این فاصله ای که بینمون وجود داره هیچ وقت از هم جدا نیستیم به قول شهریار
اون همیشه زیر مژه های چشم راستمه . خیلی دوستش دارم به خاطر اونه که زنده ام و زندگی می کنم . اینو
بارها بهش گفتم .
آرزو می کنم هر جا هست سالم ، خوش و خرم باشه . فقط
می خوام اینو بدونه که عاشقشم . بیشتر از اون چیزی که فکر می کنه دوستش دارم . قول
داده باز هم بیاد برای رسیدن اون روز لحظه شماری می کنم و در انتظارش می مونم .
لالا لالا گل لاله ..... زندگی بی تو واسم محاله
.... بیا از اون وقتی که رفتی ..... این دل داره همش می باره
نوشته شده توسط 1سرنوشت در یکشنبه 1387/01/11 ساعت 18:47 موضوع | لینک ثابت
سلام سلام به همه دوستان با عرض پوزش که نتونستم مدتی واستون مطلب بزارم البته میدونم که شاید کسی نخون ولی اینا واسه دل خودم هست و ثریا امیدوارم توی این سال جدید روز و روزگارتون بر وفق مراد باشه و همیشه عاشق باقی بمونید مثل من مثل ثریا من بچه مشهدم و ثریا بچه شیراز یکی اینطرف یکی اونطرف این گریه پیر من امسال تونستم بعد از 6 سال ببینمش . لحظه جالبی بود دست مایه این دیدار چند خط خاطرست که میخوام با تمام وجودم بنویسم یه چیزی من مال زمین نیستم ولی اینجا گرفتار شدم اونم گرفتار دلی که عاشق شده امیدوارم اینو بفهمین بلیطم رو گرفته بودم کاری هم باقی نمونده بود امسال قصد داشتم برم ایرانگردی البته ایرانگردی که چه عرض کنم قصد داشتم امسال ببینمش اولین جا رو هم شیراز رو انتخاب کردم بلیط واسه 24 اسفند بود داشتم بال در میاوردم البته نمیدونستم موفق میشم ببینمش یا نه ولی نا امیدم نبودم یه کولی برداشتم و هر چی میخواستم ریختم توش و ساده ساده رفتم . که ای کاش نمیرفتم 25 اسفند شیراز بودم این شهر بسیار زیباست و یا شاید به چشم من اینطوری به نظر میرسید اینجا دوست و همکار کم نداشتم ولی میخواستم تنها باشم دم ظهر بود رسیدم یه نقشه گرفتم و رفتم طرف خیابنهای اطراف به اولین جا که رسیدم یه اتاق گرفتم جای دنج و راحتی بود یه نیم ساعت که استراحت کردم زدم بیرون و رفتم یه کافی نت پیدا کردم آفلایناشو خوندم مثل همیشه محبت داشت واسش آف گذاشتم(عزیزم من شیرازم تازه رسیدم اومدم ببینمت و...) حقیقتش اصلا نمیدونستم عکس العملش چی میاد نمیاد هیچی نمیدونستم دل تو دلم نبود ولی طوری با خودم عهد کرده بودم که اگر هم گفت نه بد برداشت نکنم حقم داشت اگه کسی ما رو با هم میدید واسش گرون تموم میشد توی همین فکرا بودم که خودم رو جلوی مهمانسرا پیدا کردم رفتم یه دوش گرفتم و تا 5 خوابیدم کولی رو برداشتم و با نقشه و یه بطری آب زدم بیرون اول رفتم نت طفلی اومده بود جواب داده بود که آره بله برون خواهرم و ...وایییییییییی یعنی چی ولی ولی من واسه دیدن اون اینجا امدم .چیزی بهش نگفتم بغض گلوم رو گرفته بود. گفتم مهم نیست اگه خدا بخواد همدیگه رو میبینم وگرنه اگر نخواد نشه نمیشه. اومدم بیرون رفتم به پیشگاه حضرت عشق(حافظیه) تا حالا نیامده بودم با دیدن آرامگاهش بغضم ترکید کلی شکایت ثریا رو بهش کردم بی جوابم نذاشت. بعدش با بی میلی راهمو کج کردم طرف مهمانپذیر، شب به سختی خوابم برد ساعتهای 7 صبح بود اطاق روشن شده بود هوا عالی بود 2 شب بود چیزی نخورده بودم با دیدن آفلاینهای ثریا هم کلا اشتهام کور شده بود کولی رو بر داشتم و رفتم بیرون اول رفتن نت واییییییی پسر واسم آف گذاشته که اگه بتون واسه فردا مرخصی رد میکن واییییییییییییییییییییییییییییییییییی جانمی جان. ولی میترسید واسش آف گذاشتم که اگر میتون ساعت 11 بیاد بالا تا صحبت کنیم . اشتهام باز شده بود رفتم یه چیزی خوردم و بعدش رفتم ارگ کریم خان بعدشم رفتم باغ جهان نما ساعت نزدیکای 11 بود و منم خودم رو رسوندم به چهارراه زند یه کافی نت پیدا کردم رفتم دیدم آنلاین بعد از کلی احوال پرسی قرار شد فردا ساعت 9 باغ جهان نما . میترسید حقم داشت به خدا اگه همونجا میگفت نه ناراحت نمیشدم چون واقعا حق داشت.یه کم دلداریش دادم که با با طوری نمیشه نترس واییییییییییییی پسر انگاری خون تازه توی رگام جریان پیدا کرده بود داشتم بال در میاوردم تا ظهر چرخیدم جاتون خالی شب هم رفتم سعدیه بسیار بسیار زیباست بعدشم کلی راه از سعدیه تا مهمانپذیر رو پیاده اومدم به اتاقم هم که رسیدم خوابم نمیبرد تا ساعت 3 توی لابی بیدار بودم و فکر میکردم بعد هم یه دوش گرفتم و ساعت 4 بود که خوابیدم( آیییییی راستی قرار شد که اگه واسه اومدن ثریا مشکلی پیش نیامد و تونست بیاد ساعت 8 یه تک زنگ به من بزن ) ساعت 8 بود با صدای زنگش بیدار شدم یه چای خوردم و راه افتادم سر راه هم یه بسته آدامس گرفتم. ساعت 9 من باغ بودم ولی هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم یه دختر اونطرف نشسته بود که وقتی نردیک شدم دیدم نه بابا این ثریا نیست زمان به کندی طی میشد ساعت شد 9:40 ولی نیامد به خودم گفتم گندش بزن این شانس ما رو این اومده بیاد واسش موردی پیش اومده . گفتم تا 9:45 منتظر میمونم اگه نیامد میرم به یه درخت تکیه داده بودم و داشتم یکی از کارهای افتخاری رو گوش میکردم که متوجه شدم یکی کنارم.صورتم رو که برگردوندو دیدم ثریاست شاید باورتون نشه ولی من تا بعد از ظهر شک زده بودم.رفتیم انتهای باغ یه جای دنج پیدا کردیم و نشستیم 6 سال گذشت و حالا بعد از این همه مدت... کلی گفتیم و خندیدیم من اصلا حالیم نبود که چه لحظاتی رو دارم سپری میکنم دستای گرمشو گرفتم و به دستاش بوسه زدم وای وای وای نگو که عاشقشم. الان که اون لحظات از نظرم میگذره اشکام بی اختیار سرازیر مشن.1ساعتی با هم بودیم خیلی خوب بود(من عاشقشم تمام زندگی من ثریاست باورکنید .به خدای احد و واحد قسم من ثریا رو از سر هوس دوست ندارم من عاشقشم نمیدونم میفهمین یا نه) عجبا که این لحظات زود گذشت برای جدا شدن تا در باغ همراش اومدم جداشدن واسم سخت بود / خیلی خودم و کنترل کردم که اشکام نریزه سهی میکردم با خند و شوخی این دم آخری از هم جداشیم. نتونستم برگردم اطاقم یه راست رفتم ترمینال و رفتم تخت جمشید میدونستم اگه سرم گرم باشه برام بهتر . طرفای ساعتهای 4:30 رسیدم خونه تازه داشت یخم باز میشد حالم اصلا خوب نبود داشتم دیوانه میشدم وای وای وای چه کشیدم.طاقت نیاوردم وسایلم رو جمع کردم رفتم ترمینال که برم بندر که خوشبختانه واسه اون شب نداشت یکی واسه فردا شب گرفتم و رفتم توی خیابونها حالم خوب نبود رفتم یه چیزی بخورم هیچی از گلوم پائین نمیرفت ساعتهای 7 بودم با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ثریا بود هرچی سعی کردم نشنیدم چی میگه از تاکسی پیاده شدم چند بار دیگه زنگ زد بعد فهمیدم نمیتون حرف بزن آخه امشب بله برون خواهرش بود رسیدم اتاقم رفتم یه دوش گرفتم برگشتم دیدم واسم یه اس ام اس اومده شماره ناشناس بود وای ثریا بود خودش بود اونم وضعش بهتر از من نبود قرار گذاشت فردا صبح باز همدیگه رو ببینیم وای وای اینقدر خوشحال شدم که نگو ونپرس قرار شد ساعت 9:45 تا 10 باغ ارم خیلی خوشحال بودم داشتم دیوانه میشدم .صبح با خوشحالی زدم بیرون اتفاقا امروز میخواستم باغ ارم هم برم آخه ندیده بودمش ساعتهای 9:40 بود که رسیدم زنگ زد که تا 10:30 میرس منم رفتم و گشتم یه نیم ساعتی چرخیدم تا ساعت شد 10:30 که خودم به گوشیش زنگ زدم دیدم اونطرف باغ دست تکون دادم وای وای وای قد تمام دنیا میخوامش یه کم چرخیدیم خدا رو شکر یه نیمکتم پیدا نکردیم توی این مدتی که با هم بودیم سعی میکردم بخندونمش آخه میشناسمش اگه بهش رو بدم اشگش سرازیر میشه ،طفلی خجالتم هم داد یه سری لباس هم واسم گرفته بود خجالتم داده بود به خدا اصلا ازش توقع نداشتم برعکس اون من حتی یه شاخه گل هم واسش نگرفته بودم خجالت کشیدم طفلی دیروز که دستمو گرفت بود دید دستم سرد گفت فشارت پائین امروز باورتون نمیشه انواع شکلاتها وای خیلی بود خریده بود .من عاشقشممممممممممممممممممممم 1ساعتی بود که با هم بودیم وقت رفتن بود اون جلو رفت و منم پشت سرش که کسی ما رو نبین آخرین اس ام اس رو هم واسش فرستادم ازش تشکر کردم بابت همه چیز/ اونم زنگ زد نتونستم حرف بزنم زدم زیر گریه سریع قطع کردم که نفهم سخت سختتتتتتتتتتتت ساعت 2 بود رسیدم مهمانپذیر داشتم دیوانه میشدم وای وای یه قرص خواب خوردم و خوابیدم ساعت 6 بود به زور بلند شدم و وسائلم رو جمع کردم دیگه طاقت موندن توی این شهر رو نداشتم از طرفی دل کندن از ثریا و این شهر واسم خیلی سخت بود دیوانه شدم جون دادم تا رسیدم ترمینال ...... از بندر رفتم کیش ولی هیچ جا دیگه خوش نگذشت بعدم برگشتم مشهد .تحملش واسم خیلی سختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت من عاشقشم امیدوارم خوش بخت بشه خیلی بیشتر از اونی که تصورش رو بکنید دوسش دارم روز وصل دوستداران یاد باد..........یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت..........بانگ نوش خواران یاد باد ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط 1سرنوشت در سه شنبه 1387/01/06 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
سلام سلام سلام به همه دوستان عزیز امروز بعد از مدتها میخوام یه خاطره واستون تعریف کنم که تقریبا به 2 ماه قبل بر میگرده امیدوارم نظر فراموشتون نشه (لبته توی 2قسمت میگم) نه جان شهریار راست میگی بگو جون شهریار واااااااای دارم از خوشحالی بال در میارم اینا جملاتی بود که بعد از شنیدن اون خبر از ثریا داشتم زمزمه میکردم وای خدایا باورم نمیشه آخر هفته دیگه ثریا به اتفاق همکاراش داشتن میومدن شهر ما واسه سیاحت اه ه ه ه ه ه ه ه داشتم از شدت ذوق سکته میکردم به خدا اینقدر خوشحال بودم که نگو نپرس یعنی میشه بعد از این همه مدت ببینمش وااااااااای به خدا اشکم در اومد وااااااااااااااااااااااااااااای عاشقشم ولی انگاری انگاری خود پریا نسبت به این ملاقات تمایلی نداشت میگفت داریم با بچه ها میایم به واسته همینم نمیش البته من اونجا معنی بچه ها رو نفهمیدم فکر کردم که 3 ال 4 نفره میان / بعد ها فهمیدم که منظور از بچه ها یه تیم 50 نفره بود با حراست و این چیز ها ولی اونجا به من چیزی نگفت وااااااااااااااااااااااااااااااای ای کاش نمیگفت که دار میاد وااااااااای این سومین بار توی عمرم بود که اشکم در اومد ای کاش نگفته بود این یه هفته ای که تا اومدنش مونده بود واسم قد 1 سال گذشت واسه خودم برنامه ریزی هم کرده بودم که کجاها بریم آخه 3 روز بیشتر نبودن دریغ دریغ ..................... خییییییلی دوسش دارممممممممممممممممممممم عاشقشششم یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست
نوشته شده توسط 1سرنوشت در چهارشنبه 1386/11/24 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت
سلام سلام سلام به همه دوستان عزيز من يه مدت بود كه نتونستم به وبلاگ سر بزنم قبلا گفته بودم واسم مشكلي يش اومده بود كه به لطف خدا و با كمك ثريا حل شد الان هم در حقيقت نيامدم كه مطلبي بزارم همينطوري اومدم كه هم سلامي عرض كنم و هم از زحمات ثريا توي اين مدت كه خيلي خيلي اذيتش كردم به نوعي تشكر كنم امروز خوشحال بودم كه صداشو ميشنوم ولي گويا قسمت نبود يا ... خيلي خسته ام تصمیم گرفتم اواخر ماه آينده برم ايرانگردي / ميخوام به ديار عشقاق هم سر بزنم اميدوارم كه بتونم بعد از 6 سال ثريا رو ببينم كه بعيد ميدونم خوب به هر حال اون تو شرايطي نيست كه بتون آزاد باش بهش حق میدم ولی من چی؟ نميدونم ولي اگر ببينمش فكر كنم از ذوق سكته رو بزنم خيلي وقت كه منتظر این لحظه هستم كه بتونم از نزديك توي چشاش خيره بشم . ولي ميدونم كه شايد هيچ وقت نشه...
هم خودش هم خداي خودش ميدونن كه چقدر ميخوامش من عاااااااااااااااااااشقشم اميد وارم اينو بفهمين
نوشته شده توسط 1سرنوشت در چهارشنبه 1386/11/17 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت
یه روز یه استادی یه لیوان آب دستش میگیر و به شاگرداش میگه بچه ها میدونید این لیوان وزنش چقدر ؟ یکی میگه ۱۰۰ گرم یکی میگه ۲۰۰ گرم یکی میگه ۱۵۰ گرم بعد استاد میگه من خودم هم وزنشو نمیدونم/حالا بچه ها اگر من اینو نیم ساعت بالا نگه دارم چی میشه ؟ بچه ها میگن هیچی
بعد میگه اگر ۵ ساعت بالا نگه دارم چی ؟ بچه ها میگن خوب دستتون درد میگیره
بعد میگه خب حالا اگه ۲۴ ساعت بالا نگهش دارم چی میشه؟ هر کسی یه چیزی میگه /یکی از بچه ها میگه استاد عضلاتتون تحت فشار قرار میگیره و فلج میشین ومطمئنا کارتون به بیمارستان کشیده میشه
استاد میگه خب حالا مگر وزن این لیوان توی این ۲۴ ساعت زیاده شده ؟ نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدن.یکی از شاگردان میگه((لیوان را زمین بگذارید))
استاد گفت(( دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین اگر مدتی در ذهنتون نگه دارید اشکالی نداره .اگر مدت طولانی تری در ذهنتان نگه دارید به درد خواهند آمد و اگر بیشتر از آن نگهشان دارید فلجتان میکند و دیگه قادر به انجام هیچ کاری نخواید بود))
یادتان باشد لیوان آب را همین امروز زمین بگذارید زندگی همین است
سلام به دوستان عزیز با عرض پوزش من چند وقتی واسم مواردی پیش اومده که هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی مشکلات سختی واسم بوجود آمده
طفلی ثریا این چند وقت مثل پروانه مواظبم بود و منم همینجا جا دار ازش تشکر کنم چیکار کنم دارم و ندارم همین یه عشق رو دارم
خیلی دوسش دارم طفلی خیلی سعی میکن که بهم روحیه بده ولی این مشکلی که خودم باید حلش کنم /سخت سخت بد موقعیتی قرار گرفتم امید وارم خدا کمکم کن البته همه چیزم توسط یه سری انسانهای تهی مغز خراب شد ولی میخوام دوباره شروع کنم امیدوارم روحم بتون از پس جسمم هم بر بیاد
بازم بازم بازم از کمکهای ثریا همینجا تشکر میکنم اون تمام وجودم
عزیزم دوستت دارم
نوشته شده توسط 1سرنوشت در سه شنبه 1386/11/09 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت

یادتونه اون روز گفتم که دلم شور می زنه ؟ توی پست قبلی واستون تعریف کردم . حالا دیدید دلشوره ی من الکی نبود . بابا این دل اگه نفهمه چه اتفاقی واسه عشقش افتاده که ول معطله . ای خدا چرا یه دفعه اینطوری شد . واسش دعا می کنید ؟ یه کم حالش خوب نیست .
از روزی که فهمیدم دارم دیوونه می شم . دیگه حال و حوصله ندارم . خدایا شهریار من داره زجر می کشه ها یه کاری نکن خودشو ببازه . خدایا شهریار من همیشه به تو و کمک تو امید داشته امیدشو هیچ وقت نا امید نکن . خدایا به فکر همه باش مشکل همه رو حل کن به فکر شهریار من هم باش . نمی دونم داری امتحان می کنی یا نه ولی هر چی هست کمکش کن تا سر بلند بیرون بیاد .
دوریش از یه طرف آزارم میده از یه طرف دیگه هم یه فکر به فکرام اضافه شده که داره داغونم می کنه . هر کاری می کنم خودم رو یه طوری مشغول کنم نمیشه . داشتم درس می خوندم . خیلی منو تشویق به ادامه تحصیل کرد منم فقط واسه اینکه کنارم بود و وجودش دلگرمم می کرد شروع کردم به درس خوندن . حرفاش بهم امید می داد . راستشو بخواید از وقتی نیستش حوصله ندارم درس بخونم . انشاالله که خوب خوب بشه من خیالم راحت بشه بعد قول می دم حسابی درس بخونم .
بعد از مدتها دیشب تونستم باهاش صحبت کنم . خیلی خوشحال شدم از اینکه یه شرایط مناسب پیدا شد و تونستم واسه چند لحظه با عزیزم صحبت کنم ولی می دونید چیه ؟ شهریار من حوصله نداشت . صداش مثل همیشه شاد نبود . با همیشه فرق داشت خیلی فرق داشت . خیلی نگرانم . دوست ندارم شهریار امیدشو از دست بده و فکرای الکی کنه . نمی دونم چی کار کنم . چقدر بده آدم احساس کنه یه موجود پوچه . آخه هیچ کاری از دستم بر نمیاد تا براش انجام بدم .
فقط دعا می کنم شما هم دعا کنید . آخه شنیدم دعای دیگران زودتر اثر می کنه . پس فراموش نکنید .
من اگر اشك به دادم نرسد ، مي شكنم
اگر از ياد تو يادي نكنم ، مي شكنم
بر لب كلبه ي محصور دلم،
من در اين خلوت خاموش سكوت،
اگر از ياد تو يادي نكنم ، مي شكنم
نوشته شده توسط 1سرنوشت در سه شنبه 1386/11/09 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت
دوریش به شدت داره آزارم می ده . اصلا حواسم سر جاش نیست . الان ۹ روزه که ندیدمش . دلم واسش شده یه ذره . یه جورایی داره دلم شور می زنه . آخه از روز ۵ شنبه تا حالا هیچ آفلاینی ازش نداشتم . وای خدایا دارم دیوونه می شم .
اون روز واسش آف گذاشتم گفتم که اگه نیاد قهر می شم به همه هم می گم رفته و منو تنها گذاشته . الان هم می خوام به شما بگم شهریار الان ۹ روزه منو تنها گذاشته . هر روز واسم آف می ذاره ولی دلتنگیه من خیلی زیاده آفهاش دیگه آرومم نمیکنه من خودشو می خوام . ولی خوب به خدا به همون آف هم راضی بودم امروز که آفلاینی ازش ندیدم دارم دیوونه می شم .
دلم واسه صداش تنگ شده . کاش امروز بتونم باهاش حرف بزنم تا هم دلتنگیم کمتر بشه و هم از نگرانی بیرون بیام . خدا کنه هر جا هست سالم و سلامت باشه .
البته گفته بود به خاطر شرایط جوی کارش یه کم طولانی میشه ولی من فکر می کردم تا امروز دیگه بر می گرده . از یه طرف خوشحالم به خاطر اینکه کارش اینقدر رونق پیدا کرده که از شهرهای مختلف متقاضی داره ولی از یه طرف دیگه نمی دونم با دوریش چیکار کنم . البته اونم باید به کارش برسه دیگه . واسه سلامتی و موفقیت شهریار من دعا کنید .
گفته بودم اگه برگردی می بینی ... نقش غمها رو تو آیینه چشمام ... می دونی اینجا تو این خونه غمگین ... رنگ بی رنگی گرفته بی تو دنیام
گفته بودم اگه برگردی دوباره ... غم می ره از دل و تاریکی می میره ... بعد اون بی تو نشستن ها یه روزی ... دستای سردم و دست تو می گیره
گفته بودم اگه برگردی می بینی ... روی این پنجره ها اسم تو مونده ... قصه اومدنت باز منو تنها ... توی این تاریکی شبها نشونده
بی تو مو ندن لحظه جبر منه ... صبر ایوب زمان صبر منه ... خونه بی تو خونه نیست قبر منه ... بیا تا اون روزای خوبم بیاد ... دست من گرمی دستاتو می خواد ... قهر تو جونم و آتیش می زنه
نوشته شده توسط 1سرنوشت در شنبه 1386/11/06 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت
سلام سلام سلام
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه/مدام بی قراری ثریا رو میکنه
یه یک هفته ای که ندیدمش دلم واسش شده یه ذره بخصوص که مریضم شده بود و خیلی نگرانشم
چی بگم یه هفته که واسی تکمیل یه مناقصه مجبور شدم که بیام یزد و نه اینکه زیر ساخت اینترنت کشور خیلی عالی و به علت مشغله کاری نتونستم ثریا رو ببینم دلم بی قراریشو میکن، امشب این دلم خیلی دلتنگش
گفتم امروز ثریا یه زنگ میزن(آخه من نمیتونم زنگ بزنم وگرنه شمارشو هم دارم)آخه چهارشنبه ها گاهی زنگ میزد ولی گویا امروز شرایط مساعد نبوده از بعد از ظهر گوشیم رو از خودم جدا نکردم ولی نشد که بشه
خب دیگه نمیشه که همیشه همه چیز بر وفق مراد باشه آره عزیز اگه قرار باشه همیشه هرچی میخوای بشه که دیگه نمیشه باید زجر دوریشو گاهی اوقات تحمل کرد که قدرشو بیشتر بدونم
خیلی دوسش دارم و دلم واسه صداش شده یه ذره
((آی آی اون عزیزی که پیغام خصوصی داده بود که کمکم کنید که منم مثل شما شدم /یه چیز رو فقط بگم اونم این که خوش باش و خدا رو شکر کن /چرا؟/ چرا نداره عزیز الان زندگیت پر شور و شوق متلاطم و خروشان واین یعنی عشق یعنی زندگی وای وای چیز عجیبی
بازم اگر کمکی خواستی به این آدرس میل (nafase.bade.saba2003@gmail.com) وضعیتت و همچنین موقعیتی که قرار گرفتی رو همچنین مشخص کن که تو کدوم یکی هستی ثریا/شهریار /این میل رو هم ثریا چک میکن و هم من سعی میکنیم کمکت کنیم))
--------------------------------------------
هیچکس از جنس ما نبود
اینچونین که هستم ،که بودی،که بودم، که هستی
نمیگویم صمیمی،نمیگویم خوب،نمیگویم پاک،نمیگویم
ولی به خدا قسم،قسم به نان و نمک،قسم به شرم تو،به چشمای قشنگ تو
اندازه هرچه دل تنهایت بخواهد
با همه وجود وبا هرچه عشق و عشق
دوستت دارم
نوشته شده توسط 1سرنوشت در چهارشنبه 1386/11/03 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت
ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو
با واژه ها بيان کنم
اين سرشارترين و والاترين احساساتي هستند که تا کنون داشته ام
با اين همه هنگامي که مي خواهم اينها را به تو بگويم و يا بنويسم
واژه ها حتي نمي توانند ذره اي از ژرفاي احساساتم را بيان کنند .
گرچه نمي توانم جوهر اين احساسات شگفت انگيز را بيان کنم
فقط مي توانم بگويم آن گاه که با توام چه احساسی دارم...
آن گاه که با توام
احساس پرنده اي را دارم که آزاد و رها در آسمان آبي پرواز مي کند
آن گاه که با توام
چو گلي هستم که گلبرگهاي زندگي را شکوفا مي کند
آن گاه که با توام
چون امواج دريا هستم
که توفنده و سرکش بر ساحل مي کوبند
آن گاه که با توام
رنگين کماني پس از توفانم
که پرغرور رنگهايش را نشان مي دهد
آن گاه که با توام
گويي هر آنچه که زيباست ما را در برگرفته
اين ها تنها ذره اي نا چيز از احساس والاي با تو بودن است
شايد واژه ي « عشق » را ساخته اند
تا احساسي چنين عميق و هزاران سو را بيان کند
اما باز هم اين واژه کافي نيست
با اين همه چون هنوز بهترين است
بگذار بگويم و باز بگويم
نوشته شده توسط 1سرنوشت در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟(شهریار)
یاد باد آن روزگاران یاد باد ( نویسنده ثریا )
روز وصل دوستداران یاد باد(نویسنده شهریار)
مسافرت قسمت اول(نویسنده شهریار)
خسته(نویسنده شهریار)
لیوان را زمین بگذارید(نویسنده شهریار)
دلشوره ( نویسنده ثریا )
دلتنگی ( نویسنده ثریا )
هیچکس از جنس ما نبود(نویسنده شهریار)
بیش از عشق بر تو عاشقم ( نویسنده : ثریا )
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY